رهاتر از همیشه

در هوای سحرم حال و هوای دگر است!

بگذار سر به سینه من!

تا بشنوی آهنگ اشتیاق دلِ این دردمند را...

تا بگویمت اندوه چیست ...!

عشق کدام است...!!

غم کجاست...!!!

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

به جز تو همدمی دارم ؟ نه

یا جز غمِ تو، دیگر غمی دارم؟ نه

با این همه زخم های کاری که زدی غیر از مهر تو مرهمی دارم؟ نه

 

نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

نخستین نگاهی،که ما را به هم دوخت!

نخستین سلامی، که در جان ما شعله افروخت.

نخستین کلامی، که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و ،

به مهمانی عشق برد؛

دو آوای تنهای سرگشته بودیم.

رها ، در گذرگاه هستی،

به سوی هم پر گشودیم.

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.

من و تو !

ندانسته ! دانسته !

رفتیم رفتیم...

...

دل جاودان عاشقم زا

به دنبال آن لحظه ها می کشانم...!

 

نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

می کنم جامه به تن ، می دوم از خانه برون
می روم در پیِ او با دل دیوانهء خویش
پی آن گم شده می گردم و می آیم باز
خسته و کوفته از گردشِ روزانهء خویش
.
ه.ا.سایه

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

چیست اندیشه من؟ . . . عشقِ خیال آشوبی
که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب
.
می رباید زتن خسته من طاقت و تاب
.
آه از خویش تهی می شوم آرام آرام
. . .می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه ه ه ه

ه.ا.سایه

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

شب فرو می افتاد
.به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم، که کسی
آنجا بیرون در باغ
...در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان
شبنم
می چکید از گل ِ سیب
ه.ا..سایه
نوشته شده در ٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهانِ باز بسته ست
درِ تنگِ قفس بازست و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنارنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
..................
درون سینه ام دردیست خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم
....غمی آشفته، دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

ه.ا.سایه

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

باز طوفان شب است

هول بر پنجره می کوبد مشت

شعله می لرزد در تنهایی

باد فانوسِ مرا خواهد کشت ؟؟

ه.ا.سایه

 

نوشته شده در ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

ه

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست.....!!!

ه.ا.سایه

 

نوشته شده در ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط سحردخت نظرات () |

دلم گرفته خدا را تو دل گشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

 

ه.ا.سایه

نوشته شده در ۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط سحردخت نظرات () |


Design By : Night Skin